از سختیای زندگی گفتم، اینکه تمومی نداره. همین سختیاس که آدمو کهنه میکنه،
همه تو زندگیاشون سختی دارن، ولی با میزان متفاوت، یکی زیاد، یکی کم. تازه بعضیا کسایی رو دارن که این سختیا رو براشون کمتر میکنن. این آدما خیلی بار ارزشن و مهره های اصلی زندگی ان.
هنوزم دارم به این فکر میکنم که من واقعا دوس داشتم شراطی همون زوج جوانی رو که گفتم داشتم، به هیچ چیز و هیچکسی جز خودشون فکر نمیکنن، ولی حالا من.... به همه چیز و همه کسی فکر میکنم آخرش اگه فرصت شد یه فکری هم به حال خودم میکنم!!
خانواده ی هر کسی خیلی مهمه، اگه خونواده آدم طوری رفتار کنن که آدم بتونه احساس راحتی کنه خوبه، وگرنه مثل من همه فاصله هایی رو که با غریبه ها رعایت میکنه ، با خونواده شم رعایت میکنه، منظورم از خونواده خانواده ی پدری هست.
من هنوزم نفهمیدم، اونی که داره راحت زندگیشو میکنه و بیخیال خیلی از قیدوبنداس آخرش برد میکنه یا اونی که مثل من ریز به ریز همه چیو زیر نظر میگیره و تلاش میکنه سنجیده ترین کارو بکنه و به خودش سخت میگیره و خیلی جاها خودشو تحت فشار قرار میده؟؟؟
یه زمانی معتقد بودم اوناییکه سختی بیشتری متحمل میشن بیشتر ساخته میشن و راحتتر با مشکلات کنار میان، ولی اون چیزی که این روز دارم میبینم خیلی فکرمو عوض کرده، دارم میبینم اونی که زده به در بیخیالی الان داره بهش خوش میگذره، مگه نمیگن زندگی ینی همین لحظه، پس چرا یکی مثل من خودشو به خاطر آینده بهتر و راحتتر ایییینهمه به آب و آتیش میزنه؟؟
من دارم از اینجوری بودنم اذیت میشم، داره بهم سخت میگذره و خداروشکر زندگیم روبراهه، ولی الان خیلی وقته دربه در دنبال یه خیال راحتم. استرس مسائل مختلف زندگی همیشه با منه...
تا چند وقت پیش میگفتم من زود بزرگ شدم ولی الان میگم زود کهنه شدم، آخه بزرگ شدنم حدی داره، من بزرگ نشدم کهنه شدم، خسته شدم، وا رفتم، بعضی وقتا فکر میکنم دیگه نمیتونم، نمی کشم بیشتر...
من شاید تو اینهمه مدت، فقط به بقیه حق دادم و فکر نمیکردم حق ممکنه با منم باشه...
برچسب:
نویسنده: هیراد شمس