خرید بک لینک
هم اکنون...

دارم به خیلی چیزا فکر میکنم، به اینکه چرا بعضیا هستن که به هر چی که میخوان میرسن و بعضیام هستن که به هر چی که میخوان، نمیرسن. چرا زمونه اینطوریه؟ چرا باید بعضیا دست رو هرچی بزارن مال اونا بشه، اصن اینا آرزویی نمیمونه براشون، همه چی براشون هست، واقعیته...

من، هیچوقت اینطوری نبودم، ینی خیلی چیزا بوده که خواستم و نرسیدم بهش. حتی من از سیزده چهارده سال پیش، یه آرزو دارم، که بهش نرسیدم! البته، آرزو داشتن کار درستی نیست، نگه داشتنش توی ذهن و دل، دیگه بدتر...

بعضیا، واقعا نه به خاطر تلاششون، بلکه براساس شانس یا قسمت، و یا بزور و یا باکمک صددرصدی پدرومادر و اطرافیان، توی یه شرایط خوبی قرار میگیرن، مغرور میشن و کمتر از خودشونو نمیبینن، و توی رویاهای خودشون فکر میکنن دیگران برای اونا احترام قائلن، و در صورت بی احترامی هرچندغیر عمدی یه نفر، آنچنان داغ میکنن و بهشون برمیخوره که سوختن از همه جوانب رو میشه خیلی راحت، توی قیافه شون دید...

اینا، همیشه توی دنیای من، کمترینن، چون کاملا واضحه، که اگه شانس نداشتن و به قولی قسمتشون این نبود، یا اگه بابا و مامانشون و یا هر کسی بهش کمک نمیکرد، خوده خودش، هیچه هیچ بود...

برچسب: نویسنده: هیراد شمس تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 13:57

صفحه بندی